تبلیغات
خورشید آسمان هشتم - مطالب ابر داستانهایی درمورد امام رضا

-
ـ هیچ گاه با سخن خود، دیگران را آزار نداد.

ـ سخن هیچ كسى را قطع نكرد.

ـ به نیازمندان بسیار كمك مى فرمود.

ـ با خدمتگزاران خود بر سر یك سفره مى نشست و غذا مى خورد.

ـ همیشه چهره اى خندان داشت.

ـ هرگز با صداى بلند و با قهقهه نمى خندید.

ـ هنگام نشستن، هرگز پاى خود را در حضور دیگران دراز نمى كرد.

ـ در حضور دیگران هرگز به دیوار تكیه نمى زد.

ـ به عیادت بیماران مى رفت.

ادامه مطلب

طبقه بندی: صفات پاک امام رضا(ع)،  زندگانی امام رضا(ع)،  احادیث امام رضا(ع)، 
برچسب ها: امام رضا، داستانهایی درمورد امام رضا، خورشید هشتم، ضامن آهو، احادیث امام رضا، اخلاق نیک امام رضا،  

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 04:29 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات
فرود خورشید
ـ خانه مرا با قدوم پر بركتتان مزیّن كنید و خوشبختى را به ما ارزانى نمایید.
ـ خانه من كنار مسجد است.
ـ جانم به فدایتان منزلى بزرگ در باغ با صفایى برایتان مهیّا كرده ایم.
علما و بزرگان قم هر كدام سعى مى كردند بر همدیگر پیشى بگیرند و مهمان نوازى فرزند رسول خدا را نصیب خود كنند.
اشك شوق در چشمان مرد حلقه زده بود. هلهله و شادى از چهار طرف بلند بود. اطراف رودخانه « قمرود » از جمعیت موج مى زد. كسانى كه بالاى نخلها بودند الله اكبر مى گفتند. بچّه ها از این سو به آن سو مى دویدند و تلاش مى كردند از لابه لاى بزرگان شهر بگذرند و یك لحظه چهره امام را ببینند. همه مى خواستند از نزدیك حضرت را زیارت كنند. آواى آهنگین فضا را روحانى كرده بود. امام سوار بر شترش تبسّمى بر لب داشت و با محبّت به سیل مشتاقان نگاه مى كرد. مردم پیش آمدند تا شاید دستى به لباس امام بكشند. شتر به سختى جلو مى رفت. فضل كه كنار ایستاده بود با چشمانى اشك بار به چهره نورانى فرزند امام موسى كاظم خیره شده بود. شانه هایش از گریه شوق تكان مى خورد. دوست داشت پیش برود و جاى گامهاى شتر را غرق بوسه كند؛ اما جمعیت چنان زیاد بود كه پیرمرد نحیف و لاغرى مثل او را درهم مى پیچید. فضل هنوز به خوابى كه دیشب دیده بود مى اندیشید. آیا امام از جلو خانه او مى گذشت ؟ نه، تا وقتى بزرگان و بازرگان بودند، او چه كاره بود. هنوز در فكر بود. بوى خوش عطرى را احساس كرد. مردم هلهله كنان از جلو او مى گذشتند. با دیدن چهره خندان امام به یاد رؤیایش افتاد. دیشب خورشیدى از آسمان بر بام خانه اش فرود آمده و همه جا را نورانى كرده بود. شور و اشتیاق مردم او را به خود آورد. چهره تابناك امام دوست داشتنى بود. هر چند گاه با لبخندى لبهایش مى شكفت و مرواریدهاى ردیف و سفید دهانش مى درخشید. حضرت در لباس سفید تمیزش چون فرشته اى مى نمود. بزرگان قم پا به پاى شتر امام مى آمدند و اصرار مى كردند.

ادامه مطلب

طبقه بندی: تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)،  داستانهایی از امام رضا(ع)،  زندگانی امام رضا(ع)،  شهادت امام رضا(ع)، 
برچسب ها: امام رضا، داستانهایی درمورد امام رضا، خورشید هشتم، ضامن آهو، احادیث امام رضا،  
دنبالک ها: داستان سوم - همیشه در حضور، داستان دوم - شست و شوى غرور، داستان اول - تعیین دستمزد،  

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 04:21 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات

همیشه در حضور

ـ آه فرزندم، چه زود ما را تنها گذاشتى !
ـ كاش من به جاى تو مرده بودم، مادر !
صداى گریه و ناله از پشت دیوار شنیده مى شد. شیون زنى كه دردناك پسرش را صدا مى زد، جگر خراش بود. موسى نگاهى به امام كرد. هر دو آرام از كنار دیوار مى گذشتند. امام افسار اسب را كشید. خزان بود و برگهاى زرد پاییزى زیر سم اسبها خش خش مى كردند. دوست امام روى زین برخاست تا ببیند پشت دیوار چه خبر است. آن سوى دیوار قبرستان بزرگى بود. گروهى گوشه اى زار مى زدند. موسى آهى كشید و بر روى زین نشست. مى خواست چیزى بگوید كه حضرت افسار اسب سرخ مویش را تكان داد. راهش را كج كرد بعد دیوار را دور زد. موسى به دنبال امام حركت كرد. عده اى زن و مرد دور تابوتى حلقه زده بودند و گریه مى كردند. دو نفر داشتند قبرى حفر مى كردند كه یكى از آنها با دیدن دو سوار ناآشنا از گودال بیرون آمد. باد سرد پاییزى پوست صورت را مى آزرد. موسى منتظر بود ببیند امام چه مى كند. حتماً حضرت بازماندگان را دلدارى مى داد سپس به راهشان ادامه مى دادند؛ اما حضرت فرود آمد. او هم پا بر زمین گذاشت.
امام به طرف جنازه رفت. زنى كه شیون مى كرد و مشت به سینه اش مى كوبید ساكت شد. همه به مرد چهارشانه و بلند بالا نگاه مى كردند كه كنار تابوت زانو زده بود. جنازه بوى سدر و كافور و پارچه تازه مى داد. امام به صورت مرد نگاه كرد. بعد صدایش زد. بازماندگان جوان به مرد ناآشنا خیره شده بودند. موسى اندیشید حتماً امام جوان را مى شناسد كه نامش را مى داند؛ ولى از نگاه اطرافیان او فهمید آنها هم از رفتار امام تعجب كرده اند. حضرت جنازه را در آغوش گرفت. موسى فكر كرد خوشا به حال جوان كه حضرت چنین با محبّت نوازشش مى كند. در این اندیشه بود كه صدایى او را به خود آورد. مرد میانسالى كه دستار سفیدى دور سر پیچیده بود بغض آلود پرسید: این آقا كیست ؟
صداى لطیف امام بلند شد: بهشت برتو بشارت باد !


ادامه داستان...

طبقه بندی: تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)،  داستانهایی از امام رضا(ع)،  صفات پاک امام رضا(ع)،  زندگانی امام رضا(ع)، 
برچسب ها: امام رضا، داستانهایی درمورد امام رضا، خورشید هشتم، ضامن آهو، احادیث امام رضا،  
دنبالک ها: داستان دوم - شست و شوى غرور، داستان اول - تعیین دستمزد، داستان چهارم - فرود خورشید،  

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 04:17 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات
هوا بخار آلود بود. ستون نورى كه از سقف حمّام مى تابید چون استوانه اى برّاق مى درخشید. عاصم از خزینه آبِ داغ بیرون آمد. بدنش را كش و قوسى داد. با غرور مشتى بر سینه ستبرش كوبید. عدّه اى روى سكّوى سمت چپ خود را مى شستند. لحظه اى وسط حمّام ایستاد. بعد به طرف مرد میانسالى رفت كه گوشه اى تنها خودش را مى شست. نزدیك مرد نشست. نگاهى به گوشه و كنار انداخت. دو سه نفر روى سكّوى مقابل آهسته حرف مى زدند. عاصم كیسه زبر و كنفى اش را برداشت؛ ولى حوصله نكرد دست و پایش را بكشد. بدنش از چرك مى خارید. كیسه را كنار دیوار گذاشت. تشتك مسى رنگ و رو رفته اش را كه دور تا دورش كنگره كنگره بود از حوض كوچك وسط حمّام پر كرد و آورد بین خود و مرد گذاشت. از صداى سلام مرد خوشش آمد. چهره اى مهربان داشت. اندیشید. باید مرد ساده و متواضعى باشد. بعد كنار او خزید و گفت:


ادامه داستان...

طبقه بندی: تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)،  داستانهایی از امام رضا(ع)،  صفات پاک امام رضا(ع)،  زندگانی امام رضا(ع)،  احادیث امام رضا(ع)، 
برچسب ها: امام رضا، داستانهایی درمورد امام رضا، خورشید هشتم، ضامن آهو، احادیث امام رضا،  
دنبالک ها: داستان اول - تعیین دستمزد، داستان سوم - همیشه در حضور، داستان چهارم - فرود خورشید،  

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 04:12 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات
كارگرها سخت مشغول كار بودند. بعضى گل لگد مى كردند. چند نفر خشت مى بردند. بنّا فریاد مى زد و از آنها مى خواست زودتر كار كنند. همه در تلاش بودند تا قبل از غروب دیوارهاى طویله را بسازند. مرد سیاه چهره تنومندى تشت پر از گِل را روى دستش گذاشته بود و به سوى دیوار مى رفت. بنّا روى چهارپایه منتظر ایستاده بود.

ادامه داستان...

طبقه بندی: تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)،  داستانهایی از امام رضا(ع)،  صفات پاک امام رضا(ع)،  حکومت امام رضا(ع)،  احادیث امام رضا(ع)، 
برچسب ها: امام رضا، داستانهایی درمورد امام رضا، خورشید هشتم، ضامن آهو، احادیث امام رضا،  
دنبالک ها: داستان دوم - شست و شوى غرور، داستان سوم - همیشه در حضور، داستان چهارم - فرود خورشید،  

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 04:09 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات