تبلیغات
خورشید آسمان هشتم - مطالب تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)

-

یا امام رضا(ع) . . . .

تا حالا نشده بود کسی رو قسم بدم . . .

ولی دلم براتون خیلی تنگه . . .

آقا ؛

شما رو قسم به جان خواهرتون

زیارتتون رو نصیبم کن . .

راستی آقا ، تولد خواهرتون مبارک . . .




طبقه بندی: شعرهایی در مورد امام رضا (ع)،  صفات پاک امام رضا(ع)،  تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)، 
برچسب ها: زیارت مام رضا، درد و دل با امام رضا، امام رضا، حضرت معصومه، میلاد حضرت معصومه،  
دنبالک ها: میلاد حضرت معصومه مبارک باد، میلاد حضرت معصومه(س)،  

تاریخ : چهارشنبه 21 مرداد 1394 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات

السلام علیک یا انیس النفوس

السلام علیک یا سلطان

یا علی ابن موسی الرضا(ع)





طبقه بندی: تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)،  شعرهایی در مورد امام رضا (ع)،  صفات پاک امام رضا(ع)،  زیارت حرم امام رضا(ع)، 
برچسب ها: کبوتر های حرم امام رضا، امام رضا، حرم رضوی، حرم امام رضا، زیارت امام رضا،  
دنبالک ها: ؟؟؟؟؟،  

تاریخ : شنبه 25 بهمن 1393 | 10:40 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات


به کبوتران حرمت

می اندیشم و

می گویم نکند حوائج ما را 

می بندید به پایشان و

اینها می پرند تا خدا....

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا




طبقه بندی: تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)،  شعرهایی در مورد امام رضا (ع)،  صفات پاک امام رضا(ع)،  زیارت حرم امام رضا(ع)، 
برچسب ها: مام رضا، عشق امام رضا، زیارت امام رضا، شفاعت امام رضا،  
دنبالک ها: اگر امام رضا نداشتم . . .،  

تاریخ : شنبه 25 بهمن 1393 | 10:36 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات
فرود خورشید
ـ خانه مرا با قدوم پر بركتتان مزیّن كنید و خوشبختى را به ما ارزانى نمایید.
ـ خانه من كنار مسجد است.
ـ جانم به فدایتان منزلى بزرگ در باغ با صفایى برایتان مهیّا كرده ایم.
علما و بزرگان قم هر كدام سعى مى كردند بر همدیگر پیشى بگیرند و مهمان نوازى فرزند رسول خدا را نصیب خود كنند.
اشك شوق در چشمان مرد حلقه زده بود. هلهله و شادى از چهار طرف بلند بود. اطراف رودخانه « قمرود » از جمعیت موج مى زد. كسانى كه بالاى نخلها بودند الله اكبر مى گفتند. بچّه ها از این سو به آن سو مى دویدند و تلاش مى كردند از لابه لاى بزرگان شهر بگذرند و یك لحظه چهره امام را ببینند. همه مى خواستند از نزدیك حضرت را زیارت كنند. آواى آهنگین فضا را روحانى كرده بود. امام سوار بر شترش تبسّمى بر لب داشت و با محبّت به سیل مشتاقان نگاه مى كرد. مردم پیش آمدند تا شاید دستى به لباس امام بكشند. شتر به سختى جلو مى رفت. فضل كه كنار ایستاده بود با چشمانى اشك بار به چهره نورانى فرزند امام موسى كاظم خیره شده بود. شانه هایش از گریه شوق تكان مى خورد. دوست داشت پیش برود و جاى گامهاى شتر را غرق بوسه كند؛ اما جمعیت چنان زیاد بود كه پیرمرد نحیف و لاغرى مثل او را درهم مى پیچید. فضل هنوز به خوابى كه دیشب دیده بود مى اندیشید. آیا امام از جلو خانه او مى گذشت ؟ نه، تا وقتى بزرگان و بازرگان بودند، او چه كاره بود. هنوز در فكر بود. بوى خوش عطرى را احساس كرد. مردم هلهله كنان از جلو او مى گذشتند. با دیدن چهره خندان امام به یاد رؤیایش افتاد. دیشب خورشیدى از آسمان بر بام خانه اش فرود آمده و همه جا را نورانى كرده بود. شور و اشتیاق مردم او را به خود آورد. چهره تابناك امام دوست داشتنى بود. هر چند گاه با لبخندى لبهایش مى شكفت و مرواریدهاى ردیف و سفید دهانش مى درخشید. حضرت در لباس سفید تمیزش چون فرشته اى مى نمود. بزرگان قم پا به پاى شتر امام مى آمدند و اصرار مى كردند.

ادامه مطلب

طبقه بندی: تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)،  داستانهایی از امام رضا(ع)،  زندگانی امام رضا(ع)،  شهادت امام رضا(ع)، 
برچسب ها: امام رضا، داستانهایی درمورد امام رضا، خورشید هشتم، ضامن آهو، احادیث امام رضا،  
دنبالک ها: داستان سوم - همیشه در حضور، داستان دوم - شست و شوى غرور، داستان اول - تعیین دستمزد،  

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 04:21 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات

همیشه در حضور

ـ آه فرزندم، چه زود ما را تنها گذاشتى !
ـ كاش من به جاى تو مرده بودم، مادر !
صداى گریه و ناله از پشت دیوار شنیده مى شد. شیون زنى كه دردناك پسرش را صدا مى زد، جگر خراش بود. موسى نگاهى به امام كرد. هر دو آرام از كنار دیوار مى گذشتند. امام افسار اسب را كشید. خزان بود و برگهاى زرد پاییزى زیر سم اسبها خش خش مى كردند. دوست امام روى زین برخاست تا ببیند پشت دیوار چه خبر است. آن سوى دیوار قبرستان بزرگى بود. گروهى گوشه اى زار مى زدند. موسى آهى كشید و بر روى زین نشست. مى خواست چیزى بگوید كه حضرت افسار اسب سرخ مویش را تكان داد. راهش را كج كرد بعد دیوار را دور زد. موسى به دنبال امام حركت كرد. عده اى زن و مرد دور تابوتى حلقه زده بودند و گریه مى كردند. دو نفر داشتند قبرى حفر مى كردند كه یكى از آنها با دیدن دو سوار ناآشنا از گودال بیرون آمد. باد سرد پاییزى پوست صورت را مى آزرد. موسى منتظر بود ببیند امام چه مى كند. حتماً حضرت بازماندگان را دلدارى مى داد سپس به راهشان ادامه مى دادند؛ اما حضرت فرود آمد. او هم پا بر زمین گذاشت.
امام به طرف جنازه رفت. زنى كه شیون مى كرد و مشت به سینه اش مى كوبید ساكت شد. همه به مرد چهارشانه و بلند بالا نگاه مى كردند كه كنار تابوت زانو زده بود. جنازه بوى سدر و كافور و پارچه تازه مى داد. امام به صورت مرد نگاه كرد. بعد صدایش زد. بازماندگان جوان به مرد ناآشنا خیره شده بودند. موسى اندیشید حتماً امام جوان را مى شناسد كه نامش را مى داند؛ ولى از نگاه اطرافیان او فهمید آنها هم از رفتار امام تعجب كرده اند. حضرت جنازه را در آغوش گرفت. موسى فكر كرد خوشا به حال جوان كه حضرت چنین با محبّت نوازشش مى كند. در این اندیشه بود كه صدایى او را به خود آورد. مرد میانسالى كه دستار سفیدى دور سر پیچیده بود بغض آلود پرسید: این آقا كیست ؟
صداى لطیف امام بلند شد: بهشت برتو بشارت باد !


ادامه داستان...

طبقه بندی: تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)،  داستانهایی از امام رضا(ع)،  صفات پاک امام رضا(ع)،  زندگانی امام رضا(ع)، 
برچسب ها: امام رضا، داستانهایی درمورد امام رضا، خورشید هشتم، ضامن آهو، احادیث امام رضا،  
دنبالک ها: داستان دوم - شست و شوى غرور، داستان اول - تعیین دستمزد، داستان چهارم - فرود خورشید،  

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 04:17 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید