تبلیغات
خورشید آسمان هشتم - داستان چهارم - فرود خورشید

-
فرود خورشید
ـ خانه مرا با قدوم پر بركتتان مزیّن كنید و خوشبختى را به ما ارزانى نمایید.
ـ خانه من كنار مسجد است.
ـ جانم به فدایتان منزلى بزرگ در باغ با صفایى برایتان مهیّا كرده ایم.
علما و بزرگان قم هر كدام سعى مى كردند بر همدیگر پیشى بگیرند و مهمان نوازى فرزند رسول خدا را نصیب خود كنند.
اشك شوق در چشمان مرد حلقه زده بود. هلهله و شادى از چهار طرف بلند بود. اطراف رودخانه « قمرود » از جمعیت موج مى زد. كسانى كه بالاى نخلها بودند الله اكبر مى گفتند. بچّه ها از این سو به آن سو مى دویدند و تلاش مى كردند از لابه لاى بزرگان شهر بگذرند و یك لحظه چهره امام را ببینند. همه مى خواستند از نزدیك حضرت را زیارت كنند. آواى آهنگین فضا را روحانى كرده بود. امام سوار بر شترش تبسّمى بر لب داشت و با محبّت به سیل مشتاقان نگاه مى كرد. مردم پیش آمدند تا شاید دستى به لباس امام بكشند. شتر به سختى جلو مى رفت. فضل كه كنار ایستاده بود با چشمانى اشك بار به چهره نورانى فرزند امام موسى كاظم خیره شده بود. شانه هایش از گریه شوق تكان مى خورد. دوست داشت پیش برود و جاى گامهاى شتر را غرق بوسه كند؛ اما جمعیت چنان زیاد بود كه پیرمرد نحیف و لاغرى مثل او را درهم مى پیچید. فضل هنوز به خوابى كه دیشب دیده بود مى اندیشید. آیا امام از جلو خانه او مى گذشت ؟ نه، تا وقتى بزرگان و بازرگان بودند، او چه كاره بود. هنوز در فكر بود. بوى خوش عطرى را احساس كرد. مردم هلهله كنان از جلو او مى گذشتند. با دیدن چهره خندان امام به یاد رؤیایش افتاد. دیشب خورشیدى از آسمان بر بام خانه اش فرود آمده و همه جا را نورانى كرده بود. شور و اشتیاق مردم او را به خود آورد. چهره تابناك امام دوست داشتنى بود. هر چند گاه با لبخندى لبهایش مى شكفت و مرواریدهاى ردیف و سفید دهانش مى درخشید. حضرت در لباس سفید تمیزش چون فرشته اى مى نمود. بزرگان قم پا به پاى شتر امام مى آمدند و اصرار مى كردند.

ـ بر من منّت نهید و قدمهایتان را بر چشمم بگذارید !
ـ مدّتهاست كه در انتظار دیدار رویتان مى سوزیم.
ـ پدر و مادر به فدایت، خستگى راه در خانه من از تن مباركتان بزدایید.
هر كس چیزى مى گفت. حضرت مهار شتر را كشید. شتر قوى و قهوه اى ایستاد. همه ساكت شدند. نگاهها پر بود از عشق. در هیچ شهرى چنین استقبال گرمى از ایشان نشده بود. همه بزرگان اصرار داشتند كه او مهمان آنها شود. لب باز كرد. همهمه مردم فرو نشست. امام گفت: شتر من هر جا ایستاد به همان جا مى روم.
نفسها در سینه حبس شد. سكوتى رمز آلود همه جا را فراگرفت. فقط صداى خنده شاد بچّه ها شنیده مى شد. علما و بزرگان قم به همدیگر نگاه كردند. وقتى حضرت مى خواست پیاده شود، یكى از آنها جلو رفت. مهار شتر را گرفت و آرام شتر را خواباند. شتر در سكوت زانو زد. حضرت پا بر زمین گذاشت. بوى گل محمدى فضا را عطر آگین كرد. گروهى خود را روى قدمهاى امام رضا انداخته بودند و گریه مى كردند. عدّه اى دور شتر حلقه زده بودند. شتر گردن درازش را بالا آورد و ناله اى كرد. بعد به سختى برخاست، چهار طرف را بو كشید و آرام به راه افتاد. مردى گفت: راه را باز كنید. شتر جلوتر از همه پیش مى رفت. گاه مى ایستاد، در و دیوار خانه ها را بو مى كشید و باز حركت مى كرد.
فضل نفس زنان مى دوید. سعى مى كرد با آن قد كوتاهش امام یك لحظه از جلو چشمانش دور نشود، اما جوانان كه سر از پا نمى شناختند مانند دیوارى فولادى راه را بر او سد كرده بودند.
فضل باز خوشحال بود؛ خوشحال از این كه لیاقت داشته در شهرى باشد كه حضرت به آن جا آمده است. از نفس افتاده بود خیلى دوست داشت تا مى توانست دستى به تن شتر امام بكشد؛ اما جوانان و بچّه هاى قد و نیم قد از اطراف شتر كنار نمى رفتند.
فضل گاه به بزرگان قم نگاه مى كرد كه با چه شور و شوقى چون پروانه گرداگرد حضرت حلقه زده بودند. گاه به شتر چشم مى دوخت كه به آرامى كوچه پس كوچه هاى شهر كویرى را مى پیمود و از لابه لاى خانه هاى گنبدى شكل مى گذشت و پیش مى رفت.
وقتى شتر مى ایستاد، جمعیت هم آرام مى شدند. شتر سر مى چرخاند و خانه و نخلهاى قد كشیده را نگاه مى كرد. هر كسى كارى مى كرد هر طور شده شتر را به طرف خانه خودش راهنمایى كند، ولى ناقه با چشمان درشت و قهوه اى اش كنجكاوانه نگاه مى كرد. هوا را بو مى كشید. بعد به راه مى افتاد.
ساعتى بود كه شتر كوچه پس كوچه هاى زیادى را پشت سر گذاشته بود. دیگر از محلّه اعیان نشین عبور كرده بود. داشت از كنار مسجد جامع مى گذشت و به طرف خانه هاى آن سوى باغستان انار مى رفت؛ به سوى محلّه فقیر نشین شهر. همه تعجّب كرده بودند. مى شد شتر امام مثل شتر پیامبر جلو خانه فقیرترین خانواده قم زانو بزند ؟ بزرگان قم با حسرت به شتر خیره شده بودند. آرزو مى كردند كاش خانه یا زمینى در محلّه فقیر نشین شهر مى داشتند ! شتر از كوچه باریكى گذشت. وارد میدانگاهى بزرگى شد. لحظه اى وسط میدان ایستاد و به طرف خانه هاى كوچكى رفت كه لب گودالى ساخته شده بودند. دیگر خانه اى آن سوى گودال نبود. شتر لب گودال ایستاد. گردن كشید و سم از زمین واكَند.
فضل وقتى دید شتر به طرف كوچه اى مى رود كه خانه او در آن بود، شروع به دویدن كرد. یعنى مى شد خوابش به حقیقت بپیوندد ؟ شتر جلو خانه او زانو بزند و خورشید مهمانش شود ؟ دیگر آرام و قرار نداشت. شتر در ابتداى كوچه ایستاد. نخلى ته كوچه در نسیم مى رقصید. شتر ناله اى كرد و به راه افتاد.
ـ شترِ امام به طرف خانه فضلِ كارگر مى رود.
ـ معلوم نیست شاید به خانه حسین بن على قمى برود.
ـ فضل آدم فقیر و نادارى است.
اشك گونه هاى فضل پیر را خیس كرد. شتر دیگر پیش نمى رفت. چند بار خاكها را با سمهایش كنار زد. نفس در سینه مردم قم حبس شده بود. همه با حسرت به خانه كوچك و نُقلى فضل خیره شده بودند. فضل از این كه شتر وارد این كوچه شده بود خوشحال بود حتى اگر جلو خانه او هم زانو نمى زد. 
شتر به راه افتاد. نفسها از سینه بیرون آمد. شتر به طرف نخلى رفت كه درست كنار درِ خانه فضل سر به آسمان ساییده بود. نخل را بویید. دور آن چرخى زد. بعد در سایه اش زانو زد. صداى گریه فضل بلند شد. دوان دوان پیش رفت. گردن شتر را در آغوش گرفت و سر حیوان را غرق بوسه كرد. بعد با كمك همسرش توشه امام رضا (ع) را برداشت و با شتاب به داخل حیاط برد. دلش مى خواست پرواز كند. وسایل را گوشه اتاق گذاشت. بوى محبّت مى دادند. بیرون آمد. حضرت و بزرگان شهر قم را مهمان خانه كوچك اما پر از مهر و صفاى خود كرد.





طبقه بندی: تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)،  داستانهایی از امام رضا(ع)،  زندگانی امام رضا(ع)،  شهادت امام رضا(ع)، 
برچسب ها: امام رضا، داستانهایی درمورد امام رضا، خورشید هشتم، ضامن آهو، احادیث امام رضا،  
دنبالک ها: داستان سوم - همیشه در حضور، داستان دوم - شست و شوى غرور، داستان اول - تعیین دستمزد،  

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 04:21 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات