تبلیغات
خورشید آسمان هشتم - داستان دوم - شست و شوى غرور

-
هوا بخار آلود بود. ستون نورى كه از سقف حمّام مى تابید چون استوانه اى برّاق مى درخشید. عاصم از خزینه آبِ داغ بیرون آمد. بدنش را كش و قوسى داد. با غرور مشتى بر سینه ستبرش كوبید. عدّه اى روى سكّوى سمت چپ خود را مى شستند. لحظه اى وسط حمّام ایستاد. بعد به طرف مرد میانسالى رفت كه گوشه اى تنها خودش را مى شست. نزدیك مرد نشست. نگاهى به گوشه و كنار انداخت. دو سه نفر روى سكّوى مقابل آهسته حرف مى زدند. عاصم كیسه زبر و كنفى اش را برداشت؛ ولى حوصله نكرد دست و پایش را بكشد. بدنش از چرك مى خارید. كیسه را كنار دیوار گذاشت. تشتك مسى رنگ و رو رفته اش را كه دور تا دورش كنگره كنگره بود از حوض كوچك وسط حمّام پر كرد و آورد بین خود و مرد گذاشت. از صداى سلام مرد خوشش آمد. چهره اى مهربان داشت. اندیشید. باید مرد ساده و متواضعى باشد. بعد كنار او خزید و گفت:


ـ شانه مرا كیسه بكشید. دیر وقتى است كه به گرمابه نیامده ام.
مرد چیزى نگفت. سرى تكان داد با چهره اى گشاده كیسه را گرفت. كیسه زبر و خشن بود. عاصم دستهایش را ستون كرد و چرخید. مرد شروع كرد به كیسه كشیدن او. حمّام لحظه به لحظه شلوغ تر مى شد. روى سكّوها پر شده بود؛ ولى كمتر كسى چیزى مى گفت. فقط صداى برخورد كاسه هاى مسى با سنگفرش كف حمّام گاه به گاه در سقف گنبدى مى پیچید. عاصم همان طور كه دستهاى بُرنزى و چاقش را به كف لیز حمّام ستون كرده بود، سر بلند كرد و نگاهى به دور و برش انداخت، و با رضایت به مردى كه او را كیسه مى كشید نگاه كرد. مرد خیلى ملایم و آرام پشت او را مى كشید. عاصم هر دفعه كه كیسه بالا و پایین مى رفت، بیشتر احساس سبكى مى كرد. زیر دستان مرد آرامش خاصى داشت. تا كنون كسى چنین چرك بدنش را نگرفته بود. هر دفعه تكه هاى لوله شده چرك را مى دید كه روى پاهایش مى ریزد. عاصم در خلسه هاى شیرین فرو رفته بود.
 وقتى دید مرد هنوز او را كیسه مى كند، خود را به بى خیالى زد. دستش را دراز كرد تا مرد آن را هم كیسه بكشد. فكر كرد حال كه خودش كیسه را نمى دهد بگذارد یك بار هم شده تنم به خوبى پاك شود. بعد دست دیگرش را بلند كرد. كیسه پیوسته و آرام چركهایش را مى رُفت و مى بُرد. لبخندى زد. مى خواست بگوید كه تا به حال در عمرش هیچ دلاّكى به این خوبى ندیده كه متوجّه پیرمردى شد كه با اشاره آبرو چیزى مى گفت؛ ولى نفهمید چه مى گوید. 
ـ چه مى گویى پدر ؟ نزدیك تر بیا.
پیرمرد انگشت به دهان به كسى كه كیسه مى كشید اشاره كرد. عاصم اخم كرد. بعد نیم نگاهى به چهره عرق كرده و گندمگون مرد كرد كه با صبر و حوصله دست او را كیسه مى كشید. با خود گفت: انعامى خوبى به او خواهم داد.
بعد به طرف پیرمرد برگشت كه هنوز اشاره مى كرد. خندید و گفت:
ـ بیا این جا ببینم چه مى گویى ، پیرمرد !
فقط چرك سینه اش مانده بود. آن مرد رفته بود كاسه مسى را پر از آب كند. كسانى كه جلو خزینه بودند برایش راه باز كردند. عاصم گره در ابرو انداخت. مگر مرد چه كسى بود كه دیگران به او احترام مى گذاشتند ؟ با صداى پیرمرد به خود آمد.
ـ مى دانى چه كسى پشت تو را كیسه مى كشد ؟
عاصم با تعجب شانه بالا انداخت و بى خیال گفت: 
ـ معلوم است. بنده اى از بندگان خدا.
ـ یعنى او را نمى شناسى ؟
ـ از كجا بشناسم. اولین بار است كه او را دیده ام. هر كس هست مرد متواضعى است. خوب هم كیسه مى كشد.
ـ واى بر تو !
ـ حرفت را بزن مرد !
ـ یعنى تو على بن موسى الرضا را نمى شناسى ؟
دهان عاصم از تعجب بازماند. سرمایى سرتاسر وجودش را فرا گرفت. با ترس گفت: 
ـ راست مى گویى ؟
ـ او فرزند پیامبر خداست.
عاصم برخاست. با شتاب به طرف امام رفت كه با تشتك آب برمى گشت. با التماس كاسه را گرفت و با پشیمانى گفت: 
ـ مرا ببخشاى كه شما را نشناختم، اى پسر پیامبر !
امام تبسّمى كرد. دست روى ماهیچه هاى برآمده عاصم گذاشت، بازوى قوى او را گرفت. نشاندش و با مهربانى گفت: 
ـ چیزى نشده. بعد كیسه را گرفت و شروع به كیسه كشیدن سینه پر موى او كرد.
عاصم خواهش مى كرد كه امام كیسه را به او بدهد؛ ولى حضرت همان طور كه بدن او را مى كشید، دلدارى اش مى داد و مى گفت كه ناراحت نباشد.
وقتى سیل آب چركهاى بدنش را شست و بُرد، عاصم نفس عمیقى كشید. احساس مى كرد حتى گناهایش هم شسته شده است. اندیشید فقط خدا مى داند كه رسالتش را در چه خاندانى قرار دهد. پسر رسول خدا، پیشواى شیعیان بدون آن كه چیزى بگویند او؛ بنده گناهكار را تمیز شسته بود. در این فكر بود كه تنبلى و غرور را كنار بگذارد و مثل امام تواضع را پیشه خود كند.


طبقه بندی: تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)،  داستانهایی از امام رضا(ع)،  صفات پاک امام رضا(ع)،  زندگانی امام رضا(ع)،  احادیث امام رضا(ع)، 
برچسب ها: امام رضا، داستانهایی درمورد امام رضا، خورشید هشتم، ضامن آهو، احادیث امام رضا،  
دنبالک ها: داستان اول - تعیین دستمزد، داستان سوم - همیشه در حضور، داستان چهارم - فرود خورشید،  

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 05:12 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات