تبلیغات
خورشید آسمان هشتم - داستان اول - تعیین دستمزد

-
كارگرها سخت مشغول كار بودند. بعضى گل لگد مى كردند. چند نفر خشت مى بردند. بنّا فریاد مى زد و از آنها مى خواست زودتر كار كنند. همه در تلاش بودند تا قبل از غروب دیوارهاى طویله را بسازند. مرد سیاه چهره تنومندى تشت پر از گِل را روى دستش گذاشته بود و به سوى دیوار مى رفت. بنّا روى چهارپایه منتظر ایستاده بود.

خورشید به آرامى به سمت مغرب مى غلتید. هوا خفه و داغ بود. پرتوهاى آجرى رنگ آفتاب لبه دیوارها را رنگى كرده بود. چند اسب و شتر بیرون طویله مى چریدند. مرد درشت اندام تشت بزرگ پر از گِل را روى دیوار گذاشت. بعد خم شد و چند خشت به بنّا داد. عرق از سر و رویش مى چكید. پیراهن كنفى اش خیس شده و به پشتش چسبیده بود. یكى از یاران امام كه در كنار حضرت ایستاده بود، سخت شیفته تلاش مرد شده بود. امام هم به كارگر با دقّت نگاه مى كرد. گویا ناآشنا بود. ماهیچه هاى بازوانش چون قلوه سنگ بر آمده بود. یار امام تبسّمى كرد و اندیشید عجب كارگر قدرتمندى ! بعد رو به امام كرد و گفت: 
ـ چه كارگر پر تلاشى دارید !
امام قدمى جلوتر رفت. دانه هاى درشت عرق بر پیشانى كارگر سیاه چشم مو مجعدى چون بلور برق مى زد. مرد لحظه اى آرام نمى ایستاد. به سوى چاه آب رفت. دلو چوبى را بالا كشید و آب آن را روى خاكها ریخت. سپس با بیل آنها را هم زد و با پاهاى قوى اش گِلهاى چسبنده را لگد كرد.
امام كنار دیوار ایستاد. بوى خاك و كاهِ آب خورده فضا را عطر آگین كرده بود. دوست امام نمى توانست چشم از مرد سیاه بردارد. از همه كارگران امام بیشتر كار مى كرد. مى خواست نامش را بپرسد كه متوجّه شد حضرت نیز به آن مرد توجّه دارد. احساس كرد باید مرد غریبه باشد. امام نزدیك بنّا رفت و پرسید: این مرد كیست ؟
بنّا به سوى مرد كه با چند خشت پیش مى آمد برگشت و گفت:
ـ به ما كمك مى كند. سپس تشت گل را از كارگرى گرفت و روى دیوار خالى كرد و با تبسّم گفت: 
ـ ما هم مزدى به او مى دهیم.
باد تندى وزید. شاخه هاى نخل را در هم پیچید. آفتاب آرام آرام پرده رنگ پریده اش را جمع مى كرد. برگهاى نخل ارغوانى كمرنگ بود. صداى امام بلند شد. مهربان بود و دلنشین: مزد او را تعیین كرده اید ؟
بنّا گِلها را پهن كرد و نیم نگاهى به مرد كرد و گفت:
ـ نه، امّا مرد خوبى است. هر مبلغى كه بدهیم قبول مى كند.
دوست امام احساس كرد حضرت ناراحت شده است. حضرت قدم مى زد و با خود چیزى مى گفت. گاه به طرف نخل مى رفت و گاه به كارگر ناآشنا نگاه مى كرد كه با جان و دل كار مى كرد. ناراحتى در چهره امام آشكار بود. دیگر طراوت و شادابى چند لحظه پیش را نداشت. نمى فهمید چه شده كه امام یكباره دگرگون شده است. سرفه اى كرد. مى خواست بگونه اى سر سخن را با حضرت باز كند؛ اما نمى دانست چطور. كارگران هم مى رفتند و مى آمدند. سكوت بر حیاط سایه انداخته بود. فقط صداى ریخته شدن آب روى خاكها یا نغمه پرنده اى كه روى نخل لانه داشت به گوش مى رسید. لحظه ها به كُندى مى گذشت. امام حالا زیر نخل ایستاده بود. در پرتوى آخرین اشعه هاى آفتاب زیباتر به چشم مى آمد. مرد مكثى كرد. پیش رفت و گفت:
ـ فدایتان شوم خودتان را ناراحت نكنید !
امام به طرف كارگران رفت. آنها وقتى دیدند امام با چهره اى متغیّر به سویشان مى رود، دست از كار كشیدند. كارگر غریبه گوشه دیگر حیاط داشت گِل لگد مى كرد. دوست امام با آرامش گفت:
ـ خودتان را ناراحت نكنید.
صداى امام سكوت را بر هم زد. بنّا دست از كار كشید.
ـ من بارها سفارش كرده ام هر كس را كه براى كار مى آورند. ابتدا مزدش را معلوم كنند.
سپس سر بلند كرد ادامه داد:
ـ كسى كه بدون تعیین مزد كار كند اگر سه برابر به او بدهى باز هم فكر مى كند دستمزدش را كم داده اى .
لحظه اى ساكت شد. خدمتكاران كه مى خواستند نصایح امام را با جان و دل بشنوند، از گوشه و كنار مى آمدند و دور حضرت جمع مى شدند. بنّا از روى چهارپایه پایین آمد. رنگش پریده بود. آرام گِلهایى را كه به دستش چسبیده بود، جدا مى كرد. آواى لطیف امام دوباره بلند شد.
ـ و اگر قرار داد ببندى و همان مقدار را به او بدهى از تو راضى خواهد شد؛ چون طبق قرارداد عمل كرده اى .
حضرت به كارگر نگاه كرد كه با دلوى آب پیش مى آمد. خسته به نظر مى رسید؛ اما از چشمانش مى شد فهمید به مزدى كه نزدیك غروب خواهد گرفت فكر مى كند. امام رو به خدمتكارانش ادامه داد:
ـ اگر مبلغى اضافه به او بدهى هر چند كم باشد، مى فهمد كه بیشتر پرداخت كرده اى و سپاسگزار مى شود.
بنّا سخت در فكر بود. صبح كه كارگر را آورده بود، هیچ به این موضوع نیندیشیده بود. احساس مى كرد حق با امام است.
نمى دانست حالا چقدر به او بدهد؛ دو دینار یا كمتر. چینى عمیق بر پیشانى اش نقش بست. تازه معناى سخنان امام را مى فهمید.





طبقه بندی: تصاویری در ارتباط با امام رضا (ع)،  داستانهایی از امام رضا(ع)،  صفات پاک امام رضا(ع)،  حکومت امام رضا(ع)،  احادیث امام رضا(ع)، 
برچسب ها: امام رضا، داستانهایی درمورد امام رضا، خورشید هشتم، ضامن آهو، احادیث امام رضا،  
دنبالک ها: داستان دوم - شست و شوى غرور، داستان سوم - همیشه در حضور، داستان چهارم - فرود خورشید،  

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 04:09 ب.ظ | نویسنده : سحر نجف زاده | نظرات